آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - نگاهى به مقاله گذرى بر التعريف بطبقات الأمم - جمشيدنژاد اول غلامرضا
نگاهى به مقاله گذرى بر التعريف بطبقات الأمم
جمشيدنژاد اول غلامرضا
نخست از ناقد محترم جناب آقاى محمّد على سلطانى, تشكّر مى كنم كه زحمت كشيده اند و مقاله (گذرى بر التعريف بطبقات الأمم) را نوشته اند كه در مجلّه وزين آينه پژوهش, شماره ٤٧, آذرـ دى ١٣٧٦, در صفحه هاى ٣٨ـ٤٢ چاپ شده است و سپس به خاطر چند نكته كه به ضرورت, آنها را در اينجا تذكّر مى دهم, از ايشان معذرت مى خوهم.
١. تنظيم كتاب التعريف بطبقات الأمم:
اين سخن ناقد محترم كه فرموده اند: (قاضى صاعد كتابش را در چهار باب تنظيم كرده و باب چهارم آن را ده فصل قرار داده است), به طور كامل اشتباه است; زيرا قاضى صاعد اصلاً كتابش را باب بندى و فصل بندى نكرده است, بلكه اين تنظيم كتاب در چهار باب و باب چهارم در ده فصل, از كارهاى مصحّح است كه تمامى عنوان ها را هم در داخل دو قلاّب قرار داده (نك: ص١٤١, ١٤٥, ١٤٦, ١٤٩, ١٥١, ١٥٨, ١٦٣, ١٦٦, ١٨٧, ١٩٤, ١٩٩, ٢١٥, ٢٣٥, ٢٧٤) و در دو مورد نيز اين موضوع را متذكّر شده است, تا مبادا براى خوانندگان محترم, چنين اشتباهى رخ دهد كه متأسفانه براى ناقد محترم رخ داده است! مصحّح يك بار در آخرين قسمت (كشّاف رموز التحقيق) و بار ديگر هم در شروع متن اصلى كتاب, در پاورقى شماره ٥, موضوع فوق را تذكّر داده است.
٢. معرّفى محتواى كتاب:
در معرّفى محتواى كتاب نيز, علاوه بر نارسايى كلّى, استفاده از تعبيرهاى نامتداول و نامأنوس در زبان فارسى, زبان ناقد محترم را دشوار و مبهم ساخته است; مثل: تعبير (امّت فارسى) به جاى (ملّت ايران), نيز (قوم فارس) به جاى (ملّت ايران), (پادشاهان فارس) به جاى (پادشاهان ايران) و (سقوط پادشاهى فارس) به جاى (سقوط شاهنشاهى ساسانى). همچنين تعبيرهاى نامتداول ديگرى از قبيل (مهتمّان به علم و بى اهتمامان به آن), (معيشت صاعد در اندلس), (ارسطوطاليس) به جاى (ارسطو), (علاقات فكرى و دينى) كه معلوم نيست, منظور (روابط فكرى و دينى) است, يا (علايق دينى و فكرى) و نيز تعبير (حدود بلدان عربى) به جاى (حدود عربستان) و به كار بردن (بند قلس) به جاى (امپدوكلس) و مانند اينها كه همه و همه دست به دست هم داده و معرّفى ناقد محترم از متن كتاب را ناقص و مبهم كرده اند (٣٨ـ٣٩).
٣. تهيّه و تدارك نسخه هاى خطى:
با وجود اينكه در چند جاى مقدمه التعريف بطبقات الأمم, تكرار كرده ايم كه (تلاش اصلى تهيّه و تدارك نسخه هاى موجود كتاب در كتابخانه هاى مختلف جهان را مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى به عهده گرفت و علاوه بر نسخى كه بدين طريق در اختيار درآمد, از مطالبى هم كه در خلال قرون و اعصار, مورّخان بزرگ اسلامى و ديگر دانشمندان و كتاب شناسان, همچون قفطى, ابن ابى اصيبعه, ابن سعيد اندلسى, ابن العبرى, مقرى, حاجى خليفه و… در آثار خود از كتاب التعريف بطبقات الأمم به شكل هاى مستقيم يا غير مستقيم, صريح يا به اشاره و يا تلويحى نقل كرده بودند, استفاده شد و جميع نسخه ها و كتب مورد استفاده در تصحيح متن با حروف الفبا, رمزگذارى گرديد و شرح هر يك از آن رمزها و معرّفى هر نسخه يا كتاب مربوط به هر رمز در تحت عنوان (كشّاف الرموز) آورده شد.) (ص٩٥, ٩٧, ١٢٩), با اين حال ناقد محترم فرموده اند: (مصحّح مى نويسد كه براى تمام نسخ بجز نسخه عبرى درخواست ارسال شده است, لكن نمى افزايد كه چه پاسخى از درخواستها دريافته [كذا!] است) (ص٣٩ـ٤٠)!
٤. كيفيّت تهيّه و تدارك نسخه ها:
ناقد, آن گاه نوشته اند:
(چرا محقق محترم با تاكيد بر اينكه اقدام براى گردآورى نسخ كتاب را از طريق مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى انجام داده است, در قسمت كشّاف رموز التحقيق تنها به وجود يك نسخه در كتابخانه مركز مزبور اشاره كرده است, آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطّى نداشته است؟).
متأسفانه, باز هم ناقد محترم دقّت كافى, مبذول نفرموده اند و گرنه درمى يافتند كه در كتابخانه مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, هيچ نسخه اى از كتاب التعريف بطبقات الأمم, وجود نداشته است و گويا ناقد توضيح مربوط به رمز حرف (ن) را خوب درنيافته اند و در نتيجه توهّم وجود يك نسخه خطّى از كتاب قاضى صاعد در كتابخانه مزبور برايشان حاصل آمده است. در عبارت محقّق (در توضيح رمز (ن) كه, مربوط است به كتاب نشوةالطرب ابن سعيد مغربى و نسخه خطى عكسى از آن در مركز موجود است, هيچ گونه اشاره اى به وجود يك نسخه خطى موجود در كتابخانه مركز مزبور از كتاب التعريف بطبقات الأمم قاضى صاعد اندلسى وجود ندارد. علاوه بر اين در سرتاسر مقدمه محقق به تكرار بر اين امر تأكيد شده است كه هيچ نسخه اى از التعريف بطبقات الأمم در هيچ يك از كتابخانه هاى ايران موجود نبوده است و در قسمت معرفى نسخه هاى خطى كتاب قاضى صاعد نيز تأكيد كرده ايم كه هجده نسخه خطى كتاب كه به معرفى آنها پرداخته ايم, در كتابخانه هاى خارج از ايران, همچون: لندن, پاريس, تركيه و… موجودند, نه در ايران و عمده ترين كار مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى تهيه و تدارك اين نسخه ها براى محقق بوده است.
به نظر مى رسد كه ناقد محترم معناى (تهيه و تدارك) را درست درنيافته اند, از اين رو توضيحاً مى گوييم كه: مركز مزبور با كتابخانه هاى مذكور ارتباط برقرار ساخته و فيلم هاى نسخه هاى خطى را كه ايشان به كتابخانه مركز ارسال مى كردند, رياست محترم كتابخانه, جناب آقاى عنايت اللّه مجيدى, به بخش ظهور فيلم كتابخانه مبارك آستان قدس رضوى ـ عَليه آلاف التَّحيةِ والثَّناء ـ مى فرستادند و ايشان هم پس از ظهور ميكروفيلم ها, اصل و تصوير ظاهر شده را به كتابخانه مركز ارسال مى كردند و ايشان نيز آنها را در اختيار محقق مى گذاردند و نُه نسخه خطى بدين ترتيب در اختيارمان قرار گرفت كه علاوه بر ثبت مشخصات آنها و رمزگذاريشان در (كشّاف رموز التحقيق), در صفحه هاى ١٣٠, ١٣١, ١٣٢, ١٣٣, ١٣٤, ١٣٥ و… كتاب التعريف بطبقات الأمم نيز, دست كم, شش هفت تصوير از صفحه هاى ابتدا, انتها و عنوان هاى برخى از آنها به چاپ رسيده است.
بنابر اين جاى بسى تعجب است كه ناقد محترم, بى عنايت به اين تصاوير, مى گويند: (… لكن نمى افزايد كه چه پاسخى از اين درخواستها دريافته [هكذا] است!) و يا مى پرسند كه: (آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطى نداشته است). البته, روند تهيه و تدارك نسخ خطى التعريف بطبقات الأمم, همچنان ادامه دارد و اميدواريم كه به خواست خداوند, بتوانيم تمامى نسخه هاى موجود آن كتاب شريف را, در ايران گرد آوريم. چنان كه روند كاوش براى پيدا كردن نسخى از كتاب هاى ديگر قاضى صاعد اندلسى نيز ادامه دارد و در اين جهت در خلال زيارت حضرت زينب ـ سلام اللّه عليها ـ محقق گرامى و دوست عزيزمان, جناب آقاى استاد دكتر عدنان محمّد آل طعمه ـ سَلَّمَهُ اللّهُ تعالى ـ كه مزيد بر همه خوبى هايى كه دارند, از نسخه شناسان ارزشمند كتاب هاى خطى جهان اسلام نيز به شمار مى روند, با اشتياق, مسؤوليّت جستجوى آثار صاعد اندلسى را در ميان نسخ خطى كتابخانه هاى سوريه, از قبيل: المكتبة الظاهرية و… پذيرفتند و جاى بسى اميد است كه در صورت برپاسازى كنگره هزارمين سالگرد تولّد قاضى صاعد در ١٤٢٠ هجرى قمرى, يعنى سال آينده, زمينه براى اين جستجوها و پژوهش ها و همكارى هاى تحقيقاتى, به عنايت الاهى, آماده تر گردد و نتايج حاصل, در امر خطير گسترش فرهنگ اسلامى به كار گرفته شود كه به خصوص براى مقابله با تهاجم فرهنگى سخت كارساز خواهد بود.
٥. درباره نسخه بدَل ها:
ناقد محترم پرسيده اند (آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطى نداشته است و نسخه بدل هاى نسخ خطى را از نسخه بدل هاى مذكور در ذيل چاپ مشهد [هكذا!] (ص٩٩, مقدمه), چاپ نجف (ص١٠١), چاپ علوان [هكذا!] (ص١٠٢) و چاپ لاستر [هكذا!] (ص١٠٣) گرفته است).
ناقد محترم در اين عبارت, كم لطفى و بى دقّتى كرده اند; زيرا:
اوّلاً, از كتاب التعريف بطبقات الأمم, اصلاً چاپ (مشهد)ى وجود ندارد, تا نسخه بدلى داشته باشد كه محقق بتواند آنها را وام بگيرد;
ثانياً, گويا فرصت نيافته اند كه توضيح محقق را درباره چاپ نجف اين كتاب (ص١٠٣) بخوانند وگرنه درمى يافتند كه اين چاپ هم اصلاً نسخه بدلى ندارد (نك: همانجا);
ثالثاً, پس از آن كه بوعلوان را به (علوان) تغيير و تخفيف داده اند, توجه نفرموده اند كه هم متن و هم نسخه بدل هاى اين چاپ, چنان پر از غلط, و ناشى از نادرست خوانى بوعلوان است كه غير قابل استفاده مى باشد و محقق اين حقيقت را در مقدّمه, اثبات كرده است; ولى ناقد گويا اين قسمت را (ص١١٤ـ ١٢٨) اصلاً نگاه هم نكرده اند;
رابعاً, ناقد محترم عنايت نكرده اند كه از كتاب, چاپ (لاستر)ى هم وجود ندارد.
ممكن است ناقد محترم بگويند كه منظورشان از چاپ (مشهد), همان چاپ شيخو از كتاب التعريف بطبقات الامم, در مجله (المشرق) بيروت (سال ١٩١١م) مى باشد و منظورشان از چاپ (لاستر), نيز همان ترجمه فرانسوى رژى بلاشر (پاريس, ١٩٣٥م) از كتاب است. در اين صورت هم يادآورى مى كنيم كه اين هر دو چاپ (چاپ شيخو و ترجمه بلاشر به فرانسوى) نيز هيچ نسخه بدلى ندارند و مصحّح خود, اين مطلب را در مقدّمه كتاب, تذكّر داده است (نك: ص٩٧ـ ٩٨, ١٠٢ـ١٠٣) و بنابراين, سخنان بعدى ناقد نيز مبنايى ندارد كه گفته اند (آيا… نُه نسخه داراى رمز در كشف [هكذا] الرموز همان نُه نسخه است كه سه نسخه در چاپ شيخو [كه هيچ نسخه بدلى ندرد!], يك نسخه در چاپ نجف [كه آن نيز هيچ نسخه بدلى ندارد!], چهار نسخه در چاپ علوان [هكذا, كه اگر منظور چاپ بوعلوان باشد, غير قابل اعتماد بودن اصل و فرع و متن و نسخه بدل هايش اثبات شده است. نك: ص١١٤ـ ١٢٨] و يك نسخه در چاپ بلاشر [كه اصلاً چنين چاپى وجود ندارد, بلكه بلاشر فقط كتاب را به فرانسوى ترجمه كرده است!] آورده شده است؟) (ص٤٠).
٦. بررسى سالنماها:
ناقد محترم پس از آن به قول خود, در صدد پيدا كردن (اشكال و ايراد در كار مصحّح) برآمده اند و گفته اند: (از جمله آن كه در مقدّمه وى تاريخ ولادت [هكذا] و فوت ها و مطابقت آنها با تاريخ ميلاد [ظ: ميلادى] عموماً نادرست است), كه صد البته, چنين نيست و ادّعاى (نادرستى عمومى تاريخ ولادت(!) و فوت ها) كاملاً واهى است و در مورد مطابقت آنها با تاريخ به قول ايشان (ميلاد!), به جز يك مورد غلط چاپى در صفحه ٥٨ كه غلط چاپى بودن آن كاملاً واضح است و از طريق مقايسه آن با صفحه هاى ديگرى كه صحيح آن چاپ شده, نيز مى توان بدان پى برد و آن را تصحيح كرد, هيچ مورد ديگرى كه ادّعاى (نادرستى عمومى مطابقت آنها) را برساند, وجود ندارد; امّا با اين وصف, ناقد پس از ملاك قرار دادن همان يك مورد غلط چاپى موجود در صفحه ٥٨, شرحى كشّاف و تفسيرى كبير در آيين مطابقت تاريخ ها آورده اند كه البته, فاقد ارزش علمى و غير ضرورى است و در پايان عبارت خود, بى آن كه نيازى باشد, چنين گفته اند كه: (همچنين [يعنى, مثل غلط چاپى در صفحه ٥٨] مى توانيد همه سالنماهاى ارائه شده توسط محقق را بررسى و ناهماهنگى تفاوت هاى بين سالهاى قمرى و مسيحى را پيدا كنيد; براى نمونه در صفحه ٣٢ درباره ابن انبار [هكذا!], صفحه ٢٤ ابن ادريس تجيبى, صفحه٢١ ابومحمد بن سعيد بن حزم و…).
به راستى اين تعميم و تعبير (همه سالنماهاى ارائه شده) و ادّعاى ناقد محترم مبنى بر (ناهماهنگى تفاوت هاي…), نخست ما را به سختى تكان داد, لذا با حوصله اى مخصوص به تجربه استقرايى پرداختيم و با استقراى كامل همه سالنماهاى ارائه شده را, از ابتداى كتاب تا انتها ـ البتّه, براى چندمين بار ـ بررسى كرديم و به رغم تمايل شديد به پيدا كردن (ناهماهنگى تفاوت هاى بين سال هاى قمرى و مسيحى), متأسفانه يا خوشبختانه نتوانستيم ميانشان ناهماهنگى پيدا كنيم; مگر همان معدود اغلاط چاپى كه ملاك تعميم نا به جاى ناقد شده است و بدين ترتيب يك جدول كامل از (همه سالنماهاى ارائه شده) از ابتدا تا انتهاى كتاب التعريف بطبقات الامم پديد آمد كه در اين جا, همان سه موردى را كه ناقد به عنوان (نمونه ناهماهنگى) با تأكيد ذكر كرده اند, ارائه مى دهيم و در صورت لزوم يا نياز, به طور كامل به ايشان تقديم خواهد شد. در تنظيم ستون پنجم اين جدول براى سهولت مراجعه ناقد, ارقام صفحه هاى كتاب تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى, تأليف فرديناند و وستنفلد, و ادوارد ماهلر, چاپ تهران, فرهنگ سراى نياوران, ١٣٦٠هـ.ش/ ١٤٠٢هـ.ق/ ١٩٨٢م را آورده ايم كه عين (سالنماهاى ارائه شده) در آنها آمده است.
جدول بررسى سالنماهاى ارائه شده در التعريف بطبقات الامم:
٧. ترديدهاى بيجا در باب تصحيح هاى مصحّح:
ناقد محترم سپس با نوعى ترديد, درباره (تصحيحات مصحّح) چنين فرموده اند كه: (تصحيحات مصحّح محترم چون بر پايه ذوق و استنباط بوده, در مواردى خالى از ترديد نيست; مثلاً چه دليلى داريم بر اصالت و تقدّم عبارت زير را كه مصحّح تنظيم كرده است: (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد. كانت مملكتها واحدة, ملكها واحد و لسانها واحد فارسى (ص١٤٢), با اين عبارت كه از تركيب دو نسخه بدل در پاورقى به وجود مى آيد: (… و ما اتّصل بها, كل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها واحد و لسانها واحد فارسى) (نسخه ش)).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه گرچه هر دو عبارت صحيح اند, امّا عبارت انتخابى, و نه (تنظيمى) مصحّح, براى متن به جهات ذيل ارجحيّت يافته است:
الف. به نظر مى رسد كه قاضى صاعد با تعبير (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد) مى خواهد به دولت هاى دست نشانده و تحت الحمايه اى اشاره كند كه سلسله هاى مختلف حكومت مركزى ايران, پيوسته در مرزهاى كشور داشته اند. يعنى وى با اين تعبير, همان طور كه از بلاد ايران سخن گفته, بلاد مجاور, مرتبط و متّصل به ايران بزرگ را نيز مطرح ساخته است كه هم تحت حكومت واحد ايرانى بوده اند و هم زبانشان با زبان معيار در ايران, يعنى زبان فارسى, يكى بوده است.
ب. به علاوه, قاضى صاعد با اين طرز تعبير, مى خواهد فخامت و عظمت دولت ايران و ايرانيان را نيز نشان دهد, همچنان كه از طرح خلاصه گونه و موجز تاريخ دولت در ايران كه آن را از كتاب مفصّل ديگر خود, جوامع أخبار الأمم من العرب والعجم, به اختصار در دنباله همين بحث در التعريف بطبقات الامم نقل كرده, نيز همين منظور را داشته است.
ج. همچنين توجه به جمله پايانى همين عبارت كه خود قاضى صاعد گفته است: (…إلاّ أنّهم كانوا يتباينون فى شىء يسير من اللغات) نيز مؤيّد ديگرى بر اين حقيقت است كه عبارت (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد) ارجحيّت دارد, زيرا جمله مذكور به اختلاف لهجه هايى از زبان فارسى نظر دارد كه به خصوص در مناطق مرزى بيشتر رواج داشته اند.
د. افزون بر اينها, عبارت مذكور به وسيله مصحّح تنظيم نشده, بلكه از روى چند نسخه كه مصحّح در اختيار دارد, انتخاب شده است; از جمله, از روى نسخه خطى موجود در كتابخانه ملّى پاريس كه از آن, فيلمى براى مصحّح ارسال شده است و بخش خدمات فنّى و امور چاپ كتابخانه آستان قدس رضوى(ع), آن را مانند فيلم هاى نسخه هاى ديگر چاپ عكسى كرده اند و جزو نسخه هاى خطّى ارزشمند التعريف بطبقات الامم است كه در اختيارمان قرار گرفته و شما مى توانيد, تصوير صفحه هايى از آن را كه در مقدّمه كتاب چاپ شده است, ملاحظه فرماييد.
هـ. گذشته از همه اينها, مى دانيم كه قاضى صاعد به تكرار عبارت ها و به مترادف آوردن لغت ها عادت ندارد و همان طور كه ناقد محترم نيز يادآورى كرده اند, وى معانى زيادى در (حجم كم) مى آورد و به (قناعت در تعبير) عادت دارد, پس بدين لحاظ و نيز چون ـ همان طور كه ناقد محترم خود تذكر داده اند ـ: (درباره كلدانى ها عبارتى قريب به عبارت تركيبى پيشنهادى) ايشان آورده است, لذا, درمى يابيم كه براى پيش نيامدن تكرار و ترادف, عبارت انتخابى مصحّح اصالت و تقدّم دارد, نه عبارت پيشنهاديِ ناقد محترم.
٨. (بمشارق الأرض) صحيح است,
ا (باقصى المشارق الأرض)؟!
ناقد دنباله مطلب را چنين آورده است: (و يا در صفحه ١٤٦ بين عبارت مصحّح و نسخه ش: عبارت تنظيمى مصحّح: (ومساكنهم بمشارق الأرض المعمور, ما بين خطّ معدّل النهار الى اقصى الأقاليم السبعة فى الشمال) عبارت نسخه ش: (ومساكنهم باقصى المشارق الأرض المعمور…).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه اگر عبارت نسخه (ش) را كه شما براى متن پيشنهاد مى فرماييد, برمى گزيديم, دست كم, سه اشكال پديد مى آمد:
الف. واژه (اقصى) در يك جمله, دوبار تكرار مى شد كه برخلاف سبك نگارش قاضى صاعد اندلسى است;
ب. از لحاظ جغرافيايى نيز موضوع, غلط مى شد; زيرا صحبت از چين است كه در شرق معموره زمين قرار دارد, نه در اقصاى مشارق معموره;
ج. از همه بدتر, اگر عبارت پيشنهادى ناقد را انتخاب مى كرديم, آيا دانش آموزان دختر و پسر سال اوّل دبيرستان كه در كتاب درس عربى خود, چنين خوانده اند: (اسم مضاف, أل و تنوين نمى گيرد) (ص٣), بر ما اشكال نمى كردند؟!
٩. (البلد) بهتر است, يا (البرد)؟
بعد از آن ناقد محترم نوشته است: (و در صفحه ١٤٧: عبارت تنظيمى مصحّح: (على انّهم لم يوغلوا فى الشمال فتلحقهم آفة البلد ولاتمكنوا فى الجنوب فتفضى اليهم طبيعة الموضع بل مساكنهم قريبة من البلاد المعتدلة الهواء…) عبارت نسخه ب: (… على انّهم لم يوغلوا [هكذا] فى الشمال فتلحقهم [در نسخه ب: (فيلحقهم) است و (ناقد محترم) آن را به صورت دلخواه تغيير داده اند!] آفة البرد ولاتمكنوا…). آن گاه افزوده اند: (آيا با توجّه به اين كه صاعد اندلسى درباره تأثير آب و هوا در روحيات و افكار بشرى سخن مى گويد, عبارت نسخه ب بهتر نيست؟).
در اين مورد, شايد بتوان نظر (ناقد محترم) را پذيرفت; امّا ملاحظات ذيل را هم نمى توان ناديده گرفت.
الف. كاتب نسخه (ب) در يك جمله همين عبارت دو غلط مرتكب شده است. اوّل, اين كه (الف) جلو (و) ضمير بارز جمع مذكر فعل (لم يوغّلوا) را نگذارده است; دوم, اين كه (فتلحقهم) را به صورت مفرد مذكر: (فيلحقهم) آورده است كه هر دو مورد, غلط مى باشند و از اين رو, ضريب احتمال غلط بودن (البرد) نيز بالا مى رود و درجه اعتبار آن را پايين مى آورد.
ب. بى گفتگو, قاضى صاعد, دقيق تر و فهميده تر از آن است كه (البرد) را (آفة) به شمار آورد و در متنى علمى, مثل: التعريف بطبقات الامم بنويسد: (فتلحقهم آفة البرد), در حالى كه برودت و حرارت, درجه هاى پايين و بالايى از يك پديده اند و هيچ كدام از درجه هاى اين پديده طبيعى (آفة) نيستند, بلكه از آثار (طبيعت مكان)اند كه در همين عبارت نيز, خود صاعد از آن به عنوان (طبيعة الموضع) ياد كرده است و مى دانيم كه (البلد) با اين معنى, تناسب بيشترى دارد.
ج. به علاوه, (آفة البلد) با منظور قاضى صاعد اندلسى نيز كه ناقد محترم بدان اشاره كرده اند, مناسبت بيشترى دارد; زيرا البتّه منظور صاعد اندلسى فقط تأثير آب و هوا در روحيات و افكار بشرى نيست, بلكه تأثير محيط طبيعى و مكان جغرافيايى نيز هست و مى دانيم كه (البلد) اين منظور را بهتر مى رساند, زيرا با (صنعت ايهام) به (بلادة=كودنى) نيز اشاره دارد و مزيد بر اين زيبايى, ميان آن با (بلادة) ـ كه در عبارت قبل آمده ـ نيز (جناس اشتقاق) موجود مى باشد كه قطعاً قاضى صاعد, بدين زيبايى ها نظر داشته است.
د. از اينها گذشته, ميان (آفة البلد) و (طبيعة الموضع) در همين عبارت نوعى (تقارن و تشابه) وجود دارد كه با (البرد) اصلاً حاصل نمى شود; زيرا (آفة) با (طبيعة) متقارن و متشابه است و (البلد) با (الموضع) تقارن و تشابه دارد.
هـ. مزيد بر آن چه گفته شد, منظور از (البلد) در اين جا, سرزمين شمالى معموره است و منظور از (الموضع) سرزمين هاى جنوبى معموره زمين است و مى دانيم كه (البرد) كه به معناى (سرما) است, چيزى نيست كه اختصاص به قطب شمال داشته باشد, به طورى كه فقط در صحبت از آن مكان به كار برود, امّا در صحبت از قطب جنوب (الموضع) به كار برود. بنابراين همچنان كه در اين جا (طبيعة الموضع) گفته شده, در آن جا هم (آفة البلد) بايستى آورده مى شد, نه (آفة البرد).
و. در نسخه (م) (:آفة البلاد) آمده كه آن, هم انتخاب مصحّح را و هم ضبط نسخه هاى ديگر را كه (آفة البلد) آورده اند, تأييد مى كند.
١٠. (مُلك) صحيح است, يا (ملوك)؟
ناقد محترم سپس گفته اند: (و در صفحه ١٩١: عبارت تنظيمى مصحّح: (وكان فى الدولة العباسية من ملك الاسلام جماعة من النصارى و الصابئين علماء بفنون العلم…) و نسخه بدل نسخه ى: وكان فى الدولة العباسية من ملوك الاسلام جماعة من النصاري…).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه در اين عبارت, فقط تعبير (مُلك الاسلام) به معناى (دولت اسلام) صحيح است; زيرا وحدت حكومت اسلامى را مى رساند و با تيزبينى و ظرافت انديشه و دقّت نظر قاضى صاعد نيز همين تعبير, مناسبت دارد و به همين لحاظ تعبير (ملوك الاسلام) در اين جا اصلاً مناسب نيست و حتى با وحدت حكومت كه در اين موضع, مورد نظر قاضى صاعد است, متناقض مى نمايد, زيرا در اين جا, نفس دولت و حكومت اسلامى مورد توجّه است و به اشخاص يا افراد معيّنى از فرمانروايان نظر ندارد و بنا بر اين, جمع آوردن آن با وحدت مطلوب ناسازگار است و درست به همين دليل است كه در (سه سطر پايين تر), وقتى قاضى صاعد (درباره جانشينى جبرئيل بن بختيشوع به جاى پدرش) در نزد افراد مشخصى از خلفاى عباسى سخن مى گويد, اين عبارت را آورده است: (فلمّا توفّى حلّ ابنه بعده محلّه عند ملوك بنى العبّاس…) و توجّه به كاربرد اين دو واژه در التعريف بطبقات الأمم, نيز اين حقيقت را روشن تر مى سازد (نك: ص٢٣٦). علاوه بر اينها, (من ملوك الاسلام) غلط است; زيرا هيچ كدام از ملوك اسلام, صابئى و يا نصرانى و… نبوده اند!
١١. (نيسابور) و (المروين) صحيح اند,
يا (نيشابور) و (المرو)؟
ناقد محترم سپس نوشته است: (در صفحه ١٤٢ دليل تقديم عبارت ذيل بر نسخه (ش) نيز معلوم نشد: عبارت تنظيمى: (… الى بلاد خراسان كنيسابور والمروين و سرخس…). عبارت نسخه ش: (الى بلاد خراسان كنيشابور والمرو وسرخس…) (ص٤١).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه واژه (نيشابور) بدين شكل فارسى است و در زبان عربى از قديم به كار نرفته و حتى امروزه هم چندان كاربردى ندارد, شكل عربى شده (:معرّب) اين كلمه: (نيسابور) با (سين) است, نه با (شين) و حتى نام هاى: (حاكم نيسابورى) و (تاريخ نيسابور) در متون به همين گونه آمده است. نيز در كتاب معجم البلدان, ياقوت حموى, نيشابور را در ذيل مدخل (نيسابور) با (سين) شرح داده, همچنين در المنجد كه مؤلف شكل فارسى كلمه را هم در جلو مدخل اصلى در ميان دو كمانك به صورت (نيشابور) آورده است و بنابر اين ملاحظه ها, درمى يابيم كه عبارت نسخه (ش) غلط است, چون مطمئن هستيم كه اين واژه در زبان عربى, به خصوص در عصر صاعد اندلسى, آن هم در عربى اندلسى, به هيچ وجه بدين شكل, يعنى: به صورت متداول در زبان فارسى, به كار نمى رفته است.
واژه ديگرى كه در عبارت انتخابى محقق وجود دارد, (المروين) مثنّاى (المرو) است و به همين صورت صحيح است; چون به طور قطع منظور قاضى صاعد, هر دو (مرو) است: يكى, مرو الرود و ديگرى, مرو شاهجان, زيرا قاضى صاعد در تعبيرهاى جغرافيايى بسيار دقيق و در شناخت اصطلاح هاى اين علم نيز, خيلى وارد بوده است و از اين رو به وضوح آشكار است كه كاتب نسخه (ش) چون احتمالاً تُرك زبان و يا فارسى زبان بوده و (نيسابور) و (المروين), هر دو, برايش نامأنوس بوده اند, آنها را به صورت نادرست, امّا مفهوم تر و آشناتر براى خود, يعنى: به شكل (نيشابور) و (المرو) كتابت كرده است و بنابراين عبارت نسخه (ش) نه تنها از اصالت و تقدّم برخوردار نيست, بلكه غلط است.
١٢. (الثقافة) درست است, يا (النفافة)؟
ناقد محترم آن گاه فرموده اند: (در صفحه ١٤٦ درباره قوم ترك مى خوانيم: (… وفضيلتهم الّتى برعوا فيها واحرزوا فضلها معاناة الحروب و معالجة آلاتها فهم احذق الناس بالفروسية والثقافة وابصرهم بالطعن و الضرب والرماية.) و اين در حالى است كه صاعد اندلسى درباره اقوامى بحث مى كند كه عنايتى به علوم نداشتند. حال چگونه اين قوم بى اعتنا به دانش, احذق الناس… بالثقافة شده اند, چندان روشن نيست؟).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه (الثقافة) دو معنى دارد: يكى, معناى حقيقى و ديگرى, معناى مجازى. معناى حقيقى آن: (تيز و صاف و آماده سازى نيزه براى مسابقه نيزه زنى) و در عين حال (برگزارى مسابقه نيزه زنى و جنگ سرنيزه) و در اصطلاح: (نيزه گذارى) (نك: كلّيه معجم هاى معتبر زبان عربى, ذيل واژه (ثقف)). امّا معناى مجازى آن, گويا به (علاقه تشبيه) عبارت است از: (تهذيب و پاك و درست سازى شخصيت كودك) و سپس همين معنى, به (علاقه خاصّ و عامّ) در دوره هاى متأخر و معاصر, معناى مجازى گسترده تر (تعليم و تربيت) و (فرهنگ) را نيز پيدا كرده است. اين معناى اخير به خصوص در دوره هاى پسين و به تدريج, براى (الثقافة) پيدا شده; و امّا در متون اسلامى ادوار پيشين بيشتر در همان معناى حقيقى نخستين به كار مى رفته است و همواره در اين معنى, در كنار همان (الفروسية= سواركارى) مى نشسته و اين استعمال آن قدر در زبان عربى شيوع داشته كه حتّى بر زبان هاى اسلامى ديگر, نيز تأثير گذارده و پيوسته, همان طور كه در زبان عربى, اين دو واژه را با هم به كار مى برده اند و (الفروسية والثقافة) مى گفته اند, در اين زبان ها نيز درست در همان قرن هاى چهارم و پنجم هجرى ـ كه عصر قاضى صاعد اندلسى است ـ آنها را با هم و در كنار هم, به خصوص در باب بحث درباره اقوام و ملل كوچ نشين به كار مى برده اند و مثلاً در زبان فارسى مى گفته اند: (سواركارى و نيزه گذارى). بررسى تاريخى واژه ها و مفاهيم نيز, اين مطلب را اثبات مى كند و در اين زمينه, به خصوص, آثار حماسى و ديوان هاى شاعران حماسه سرا, راهنماى خوبى هستند, چنان كه به عنوان مثال, حكيم ابوالقاسم فردوسى هم در (داستان ضحّاك با پدرش), چنين گفته است:
(يكى مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نيزه گذار)
(ر.ك: شاهنامه فردوسى, به كوشش پرويز اتابكى, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, ١٣٧٥, ج١, ص٢٨)
چنان كه ملاحظه مى شود, در اين جا (سواركارى= الفروسية) در كنار (نيزه گذارى=الثقافة) به كار رفته است.
با توجّه به اين توضيح, ديگر هيچ وجهى براى اين سخن ناقد نيز باقى نمى ماند كه گفته اند: (و در نسخه ج به جاى الثقافة, النفافة آمده است كه نزديك به النفاقة به مفهوم جنگيدن است…); زيرا مطمئن هستيم كه تعبير درست, همان (الثقافة) مى باشد كه به معناى (نيزه گذارى) است و بنابراين, ديگر هيچ نيازى هم نيست كه ترجيح را به نسخه بدل (النفاقة) بدهيم و سپس مجبور شويم كه آن را تصحيف شده (النفاقة) و… فرض كنيم, تا از آن واژه كه خود معانى متعدد ديگرى هم, به جز (جنگيدن) دارد, مفهوم (جنگيدن) را به دست بياوريم كه خود قاضى صاعد در متن همين عبارت, آن را با همه صور و انواعش, با تعبير جامع و زيباى: (معاناة الحروب) آورده است.
١٣. (العلم) بهتر است, يا (المعلّم)؟
ناقد محترم سپس نوشته اند: (در صفحه ١٨٤ درباره فرق فلاسفه يونان و علل نام گذارى هر كدام مى نويسد: عبارت تنظيمى محقّق: (…والثانى من اسم البلد الذى كان فيه مبدأ ذلك العلم…) و در توضيح فرقه دوم مى آورد: (…وامّا الفرقة المسماة من اسم البلد الذى كان منه الفيلسوف فشيعة ارسطيفوس من اهل قورينا…).
سپس چنين افزوده اند: (چنان كه ملاحظه مى كنيد در عبارت اوّل, فرقه دوم را منسوب به شهرى مى كند كه مبدأ (فلسفه) بود و در عبارت دوم كه مصداق عبارت اوّل را تعيين مى كند, فرقه را منسوب به شهرى مى كند كه فيلسوف يعنى ارسطيفوس از آن شهر است).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه در عبارت اوّل, آن جا كه قاضى صاعد گفته است: (مبدأ ذلك العلم), روشن است كه با تعبير (العلم) كه به طور مطلق و بدون قيدِ (ذلك), آورده شود, تفاوت دارد و در حقيقت (ذلك العلم), مثل (تلك الفلسفة) است كه با (الفلسفة) فرق دارد و همان طور كه (ناقد محترم) نيز توجّه كرده اند, در اين جا بحث از مكتب هاى فلسفى و منشأ نام گذارى آنهاست, نه از منشأ مطلق فلسفه; زيرا وقتى كه مى گوييم: (اين علم و آن علم, اين فلسفه و آن فلسفه), با وقتى كه مى گوييم: (علم) يا (فلسفه), اين دو تعبير با هم تفاوت دارند. به عبارت ديگر مطلق با مقيّد, عامّ با خاصّ و مجموعه با زيرمجموعه فرق دارد و در اين جا, واژه (ذلك) خود, يك قرينه لفظى تعيين كننده مقصود است و مى رساند كه منظور (فلسفه) به طور مطلق نيست, تا سخن از مبدأ (فلسفه) رفته باشد, بلكه منظور مكتب هاى فلسفى خاصّى است كه مكتب فلسفى قورينانيى, يكى از آنهاست و اين امر همان چيزى است كه ناقد محترم هم تا حدودى متوجّه آن شده و گفته اند: (مكتب قورينايى را به شهر قورينا محل تولّد ارسطيفوس منسوب مى دانند و مؤسّس مكتب نيز خود ارسطيفوس است). بنابراين, ديگر هيچ گونه نيازى نيست كه به جاى (ذلك العلم) كه منظور از آن, همان مكتبى است كه چون منشأش قورينا بوده, (مكتب فلسفى قورينايى) نام گذارى شده است, (ذلك المعلّم) را بياوريم. همچنين اين سخن كه گفته اند: (مبدأ فلسفه نيز شهر قورينا نيست), توضيح واضحات است; زيرا روشن است كه در اين عبارت, سخن از يك مكتب فلسفى خاصّ: (مكتب قورينايى) و منشأ آن است, نه از منشأ فلسفه به طور كلّى و بنا بر اين تقدّم با همان (العلم) است كه مصحّح انتخاب كرده است, نه با (المعلّم) كه ناقد محترم پيشنهاد فرموده اند.
١٤. آيا (الفتنة) صحيح است, يا (الحنية)؟
آن گاه ناقد محترم نوشته اند: (در صفحه ٢٣٥ محقق محترم عبارتى تنظيم كرده است كه چندان مفهوم روشنى ندارد, در حالى كه اگر از نسخه بدل س بهره مى گرفت عبارت مفهوم پيدا مى كرد, عبارت تنظيمى: …الى أن توطّد الملك فيها لبنى امية و بعد عهد اهلها بالفتنة… در اين عبارت جمله دوم مفهوم روشنى ندارد. بهتر بود چنين آورده شود; (الى أن توطّد الملك فيها لبنى امية و بعد عهد اهلها بالحنية… كه به مفهوم انعطاف پذير و تسليم شدن [هكذا!] است و در نسخه (س) نيز (الحنية) ذكر شده است).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه قاضى صاعد اندلسى در تعبير از آشوب ها, تحوّل ها و آشفتگى هاى سياسى و اجتماعى, واژه (الفتنة) را به كار مى برد كه مفهوم بسيار روشنى دارد, زيرا درست به همان معناى آشوب و آشفتگى است. اين امر به صفحه ٢٣٥ هم منحصر نيست, بلكه در هر جاى التعريف بطبقات الأمم كه سخن از تحوّل ها و آشفتگى هاى سياسى و اجتماعى باشد, او همين كلمه را به كار مى برد. از جمله در صفحه ٢٤٣ و… نيز كلمه اى كه براى بيان همين معنى به كار رفته, (الفتنة) است و در هيچ موردى چنان نيست كه مفهوم روشنى نداشته باشد و احتياج به استفاده كردن از نسخه بدل هاى ديگر, از قبيل: (الحنية) و مانند آن باشد. در اين جا هم منظور از (الفتنة=آشوب), جنگ هاى افتتاح اندلس و آشفتگى هاى ناشى از آن است و مفهوم آن, اين است كه: در اندلس پس از استوارى حكومت اموى و دور شدن روزگار آن از (فتنه), يعنى: (آشفتگى هاى اجتماعى و آشوب هاى سياسى جنگهاى افتتاح) و بعد از فروخفتن اضطراب ها, همّت هاى اندلسيان به طلب علوم متوجّه گرديد (نك: ص٢٣٥ـ٢٣٦). نيز قاضى صاعد وقتى كه زمان گستردگى ضدّيت قبايل و طوايف اندلس را با حكومت متمركز امويان, مطرح كرده است و از آشوب ها و فتنه هايى كه به براندازى آن حكومت انجاميدند و (ملوك طوايف) را ايجاد كردند, سخن گفته, باز از آن روزگار پرآشوب به عنوان: (زمان الفتنة) ياد كرده است (ص٢٣٦), و چنان كه ملاحظه مى شود, در همه موارد, مفهوم, به طور كامل, روشن است و هيچ ابهامى وجود ندارد و نيازى نيست كه براى روشنى معناى عبارت از نسخه (س) استفاده شود كه به طور قطع, غلط, و بى معنى است و به علاوه با قسمت هاى ديگر متن هم نمى خواند. پس نتيجه مى گيريم كه (الفتنة) صحيح است كه مصحّح نيز همان را انتخاب كرده است.
١٥. منظور, كدام چاپ شيخو است؟
ناقد محترم سپس گفتار مصحّح را درباره دو چاپ مختلف شيخو, با هم درآميخته و در نتيجه, معلوم است كه چه معجونى پديد مى آيد و چه تناقض هايى روى مى نمايند! ايشان از جمله, سخنان مصحّح را درباره چاپ اوّل شيخو كه در ضمن مجلّه (المشرق) سال ١٩١١م صورت گرفته, نقل كرده, امّا توجّه نداشته اند كه اين سخنان به چاپ اوّل شيخو ارتباط دارند و مصحّح درباره اين چاپ گفته است: (شيخو براى تصحيح متن اصلاً از نسخه هاى لندن و استانبول استفاده نكرده است) (ص١٠٣).
(ناقد محترم) پس از نقل عبارت فوق, سخن مصحّح درباره چاپ دوم شيخو را نقل كرده اند كه مصحّح در آن تذكر داده است كه: (شيخو در چاپ دوم و مستقل خود, در پايان كتاب و به صورت يكجا نسخه بدل هايى از نسخه هاى موزه بريتانيا افزوده است) و طبعاً از اين كار شيخو براى خواننده كتاب, مشكلاتى پديد آمده; و چون ناقد محترم توجّه نكرده اند كه در اين جا, حرف مصحّح درباره چاپ دوم شيخوست, نه چاپ اوّل و در آن جا, سخن مصحّح درباره چاپ اوّل و نامستقل شيخو بوده است, نه درباره چاپ دوم و مستقل, همين بى توجّهى سبب شده است, تا چنين بگويند: (امّا محقق خود چند صفحه قبل آورده است, شيخو چاپ مستقل خود از كتاب را پس از دسترسى به نسخ موجود در موزه بريتانيا به سال ١٩١٢م به پايان رسانيده است) و بعد قول مصحح را درباره نسخه هايى نقل كرده اند كه شيخو از آنها در اين چاپ استفاده كرده و از اين رو, طبيعى است كه شگفت زده بگويند: (از اين عبارت شيخو كه مصحح آن را نقل كرده [و مربوط به چاپ دوم شيخوست كه نسخه بدل هايى دارد], چنين به دست مى آيد كه شيخو بخلاف تصوّر محقق [كه در چاپ اوّل, شيخو از هيچ نسخه بدلى استفاده نكرده است] به يك نسخه اكتفا نكرده است)!
بدين ترتيب, درمى يابيم كه ناقد محترم چاپ نامستقل و چاپ مستقل شيخو را با هم يكى شمرده اند و در نتيجه ميان سخنان مصحّح درباره چاپ نامستقل و بدون نسخه بدل و چاپ مستقل و داراى نسخه بدل, نتوانسته اند وحدت بيابند و در نتيجه فكر كرده اند كه ميان صدر و ذيل سخن, تناقض موجود است.
البتّه, اگر ناقد محترم به صفحه هاى ٩٧ـ١٠٠ كتاب, اندكى توجّه مى كردند, ممكن بود كه اين اشتباه براى ايشان پيش نيايد, مصحّح در ابتداى بحث مربوط به چاپ هاى كتاب التعريف بطبقات الأمم, تحت عنوان: (چاپ شيخو), چنين گفته است:
(لويس شيخو, از كتاب التعريف بطبقات الأمم دو چاپ به عمل آورده است. يكى در سال ١٩١١م در ضمن سال چهاردهم مجلّه المشرق كه خود, صاحب امتياز آن مجله بوده و ديگرى چاپ مستقل كتاب در بيروت, المطبعة الكاثوليكية در سال ١٩١٢م).
١٦. درهم آميختگى در چاپ شيخو, چگونه است؟
ناقد محترم سپس گفته اند: (ايراد دوم وى [:مصحح] بر چاپ شيخو اين است كه شيخو توضيحات خود و ديگران را با متن درهم آميخته است) و سپس آرزوكنان, گفته اند: (كاش محقق محترم جهت نمونه موردى از اين درهم آميختگى را نقل مى كرد).
به نظر مى رسد كه خوب است ناقد محترم خود چاپ شيخوى كتاب را بار ديگر بررسى نمايند, تا دريابند كه چون اين وضعيّت در بيشتر صفحه هاى كتاب مشاهده مى شود, مصحح موردى براى نمونه از اين درهم آميختگى نقل نكرده است! شما خود مى توانيد, در تمامى صفحه ها پرانتزهايى را بيابيد كه هيچ معنايى ندارند و به خصوص در صفحه هاى زيادى هم مشاهده مى كنيد كه قلاب هايى باز شده اند كه هرگز بسته نمى شوند! و درهم آميختگى ها, از همين جا پديد آمده اند; براى نمونه نك: ص٢٢, ٢٥, ٣٨ و…).
١٧. آيا توقّع (طرح مسأله), با انتظار (پاسخ گفتن) يكى است؟
ناقد محترم سپس نوشته اند: (در ايراد ششم مى نويسد كه قاضى صاعد قسمتى از مباحث ارسطو را نقل كرده است و اين نقل ها با ترجمه هاى منطق ارسطو كه در آن روزگار موجود بوده, مطابقت ندارد, سؤالى مطرح است كه قاضى صاعد اين قسمت را از كجا نقل كرده است؟ آيا خود يونانى مى دانست و يا از ترجمه فارابى نقل كرده است. شيخو اين مسأله را مطرح نكرده و از كنار آن گذشته است).
معلوم نيست كه چرا ناقد محترم مطالب و سخنان مصحح را به طور ناقص نقل كرده اند؟ و يا چرا ايشان, آن چه را درباره رژى بلاشر گفته بوده ايم, در باره شيخو آورده اند؟! مصحّح گفته است: (نه شيخو و نه بلاشر, هيچ كدام از اساس در زمينه طرح اين مسأله وارد نشده آند) (ص١٠٦) و اين مطلب اصلاً (به عنوان اشتباه چاپ شيخو) ياد نشده است, تا (ناقد محترم) بگويند: (اين ـ دست بالا ـ يك قصور است) (ص٤٢) و بيافزايند كه: (اگر كسى در اهميّت و عظمت كار قاضى صاعد اندلسى مطلبى مى نوشت, بايد به اين موارد دقت مى كرد و نه يك مصحح كتاب). ايشان توجّه نفرموده اند كه مخصوصاً عمل بلاشر, تصحيح كتاب التعريف بطبقات الأمم نبوده, بلكه وى, هم به عنوان پايان نامه درجه دكتراى خود در دانشگاه پاريس, (در اهميّت و عظمت كار قاضى صاعد اندلسى مطلبى) نوشته و هم آن كتاب را با تعليقاتى مفيد به زبان فرانسوى ترجمه كرده است (نك: ص١٠٢ـ١٠٣) و بنابراين وى ـ دست كم ـ حتى به تأييد خود ناقد محترم: بايد به اين موارد دقّت مى كرد. (ص٤٢)
به علاوه, آن چه از سوى مصحح ابراز شده, توقّع طرح مسأله هايى از اين قبيل, از سوى محققان محترم و استادان گرامى است, و خود تأكيد كرده ايم كه (طرح اين مسأله) ضرورت دارد و ليكن (پاسخ) آن را از ايشان نخواسته ايم, بلكه آن را مستلزم تحقيقى مستقل شمرده ايم. روشن است كه تأكيد بر (تحقيق مستقل) به وضوح مى رساند كه اين امر, از مصححان و حتى از محققان كتاب خواسته نشده و ناقد محترم نيز متن سخنان مصحح را نقل كرده اند كه گفته است: (اين مسأله بدون گفتگو درخور تعمّق است و البته براى پاسخ به اين پرسش ها, دست كم, يك تحقيق مستقل بايد صورت گيرد; زيرا اين موضوع خود, يكى از مسائل پژوهيدنى است و ارزش مطالعاتى بالايى دارد), ليكن به حقيقت امر, توجّه نفرموده اند و از اين رو مجبور شده اند كه به نوعى (مغالطه) پناه ببرند و از مصحح (پاسخ گفتن) را بطلبند و آن را جاى (طرح مسأله) قرار دهند كه مصحح آن را از بلاشر توقع داشته و براى پاسخش (تحقيق مستقل) را پيشنهاد داده است و آن گاه بگويند: (اگر چنين است چرا وى به اين پرسش پاسخ نگفته است؟)! بدون آن كه در نظر آورند كه مصحح علاوه بر طرح اين مسأله, به اين پرسش ـ البته, نه در حدّ يك تحقيق مستقل ـ پاسخ هم داده است, ولى (ناقد محترم) طبق معمول بدان نيز توجه نكرده اند. ايشان مى توانند پاسخ را در مقدمه مصحح بر كتاب (ص١٠٦ـ١٠٧) ملاحظه بفرمايند.
در خاتمه از ناقد محترم كه بذل توجّه كرده و براى معرّفى اين اثر عظيم (تاريخ جهانى علوم و دانشمندان), مقاله گذرى بر التعريف بطبقات الأمم را نوشته اند, بسيار تشكّر مى كنم و پيوسته در انتظار انتشار مقاله ها و آثار وزين ترى, در نقد عالمانه اين سند افتخار, التعريف بطبقات الأمم, از سوى نقّادان فرهيخته و هنرمند هستم. من اللّه التوفيق و عليه التكلان.
l